مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

آب

مانی جونم امروز بهت آب دادم البته ماه پیش هم که واکسن زده بودی بعد از قطرِِۀ تب بر با قطره چکون بهت داده بودم. اما امروز با لیوان بهت آب دادم که خیلی خوشت اومد و مثل آدم بزرگا بدون ریختن حتی یه قطره هم خوردی. گریه کردی و منم دویاره بهت دادم لیوان که خالی شد باز گریه کردی نمیشه که مامان جون تو هنوز کوچولویی خیلی زیاد خوردی نه فایده نداشت هر چی من باهات حرف میزدم تو یه بند گریه میکردی چه گریه ای دل آدم کباب میشد با هیچ چی آروم نمیشدی بلاخره بر خلاف همیشه که خودت تو تختت با خوابیدن من کنارت میخوابیدی رو پام خوابوندمت. اونقد گریه کردی که سر درد گرفتم قربونت برم دردونۀ من خوب بخوابی   ...
12 آبان 1390

امان از دست بابات

مانی جونم دیروز بابات زنگ زد و گفت اگه میخوای بری خونهء مامانیت برو.گفت میخواد واسه کاری بره شمال. البته الکی گفته بود. منم زنگ زدم و دایی نادر اومد دنبالمون. با تعجب به دایی نگاه میکردی آخه بابات پشت فرمون نبود واست عجیب بود. دو ساعتی اونجا بودیم که بابات زنگ زد و گفت امشب نمیریم و من میام دنبالتون رفتم جلوی در بابات از ماشین پیاده نشد که ساکتو بگیره بهش گفتم عجب آدمی هستی ها فکر کرد واسه پیاده نشدنش گفتم (اما من واسه اینکه ما این همه بارو بندیل واسه شب موندن بسته بودیم گفتم) بابات گفت حواسم نبود فکرم جایی بود (به دسته گلش بود) یه نگاه به اطرافم انداختم دیدم بَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله ...
10 آبان 1390

یه سفر کوچولو

مانی جونم امروز ظهر یهو به بابات گفتم بریم برغان بابات هم گفت بریم شال و کلاه کردیم و ساعت ١٢ راه افتادیم وای که هوا چقد دلچسب بود اما به خاطر تو شیشه ها بالا بود یه قسمت از جاده مه غلیظی بود تک و توک ماشین رد میشد رفتیم باغبان کلا اونجا یه امام زاده بود و بابات هم نذرش رو ادا کرد تو هم که حسابی گشنه بودی همون جا شیر خوردی دو ساعت بعد هم اومدیم خونه ناهار هم نداشتیم هر جا زنگ زدیم غذا تموم شده بود مجبور شدم سریع دست به کار شم و غذا درست کنم مرغ و سیب زمینی نمکی درست کردم وای که تو این هوا چه میچسبهههههههههههه واسه شام هم شاید بریم خونۀ مامانی آخه از اصفهان مهمون اومده واسشون فعلا برم دوست دارم گل کوچولو ...
9 آبان 1390

باروون

مانی جونم امروز پنجمین روزیه که یه سره باروون میباره. هوا خیلی عالیه و تو هم صبحا بیشتر میخوابی. خیلی دلم میخواست برم بیرون و قدم بزنم اما............. این روزا حس هیچ کاری رو ندارم و حالم هم یه کمی بده هنوز یه سری خورده ریزه کاری های تمیز کردن خونه مونده اما حسش نیست. دو شبه که تو واسه خوابیدن اذیت میکنی و مامان تقریبا نیمه شب شام میخوره. خیلی کلافه ام خوبه که هستی و سرم با تو گرمه دلمم به تو گرمه خیــــــــــــــــــــــــــــــلی دوست دارم بوس
8 آبان 1390

5 ماهگی

مانی جونم امروز پنج ماهه شدی. مبارکت باشه عزیزم. امروز رفتیم خونهء مامانی. دایی کوروش هم از دبی برگشته بود کلی سوغاتی واست آورده ٦ دست لباس،یه کابشن،یه جفت کفش و.............. امسال دیگه تکمیل شدی و لباس زمستونی نمیخوای دستش درد نکنه مثه بقیهء هدیه هات واست نگه میدارم تا بزرگ شدی ذوق کنی که چقد کوچولو بودی دوست دارم بند انگشتی مامان
8 آبان 1390

دلخورم(این نیز بگذرد)

مانی جونم شنبه رفتیم خونهء مامانی و غروب بابات به هوای تموم شدن کارا اومد دنبالمون. اما تموم نشده بود و تعمیر کار تو خونه بود. رفتیم بالا تو بیقراری میکردی ساعت ٢٢ اومدیم پایین تو خاک و خل خوابیدی من و بابات هم شام خوردیم و خوابیدیم صبح زود پا شدیم و رفتیم خونهء مامانیم. بابات گفت کارا تموم شده اما ابگرمکن هنوز آماده نیست همون جا تو خونهء دایی نادر با پوران حمومت کردیم غروب بابات اومد دنبالمون و اومدیم خونه. شام هم از بیرون گرفتیم و زیر منت کسی نرفتیم دیروز هم رفتیم خونهء مامانی تا غروب اونجا بودیم بابات گفت باید خونه رو رنگ کنیم اما من گفتم نه آخه تو اذیت میشی رفتیم موکت خریدیم آخه با کفش از رو موکت ها رد شده...
3 آبان 1390