مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

تولد

مانی جونم دیروز تولد محمد متین بود دو ساله شد سال پیش تو تولدش تو تازه اومده بودی تو دل مامان وای که چه قد شلوغ کردن تو هم ترسیده بودی راستی دیروز کار لوله ها انجام نشد آقاهه گفته سه شنبه میاد و دو روز هم کار داره بابات هم گفته که من برم خونهء مامانیم کلافه شدممممممممممممممممممممم خدا کنه زیاد خراب کاری نکن آخه مجبور میشم تو رو تنها بذارم و کارارو بکنم اصلا دوست ندارم تو اذیت شی دوست دارم پسر دوستداشتنیم  
24 مهر 1390

خستگی

مانی جونم این روزا حسابی سرم شلوغه بابات سرما خورده و بر عکس خودم وقتی مریض میشه خوش اشتها میشه و دائم باید ازش پذیرایی کرد. خونمون هم حسابی بهم ریخته هست و قراره لوله کش بیاد ولوله های آب رو عوض کنه آخه جرم گرفتن. همه چی بهم ریخته و من خسته هستم و کلافه. نمیدونم بعد از لوله کشی چه جوری و از کجا شروع کنم به تمیز کردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این روزا وضعیت نتمون هم داغونه و سرعتش حسابی پایینه واسه همین حس کانکت شدن رو ندارم مامامن رو ببخش اما با این سرعت نمیشه چون تا میام وبت رو آپ کنم تو بیدار شدی و شیر میخوای و میخوای بغلت کنم. خیلی دوست دارم عزیزم بووووووووووووووس  
22 مهر 1390

یه جشن کوچولو

مانی جونم دیشب به مناسبت اولین سال حضورت تو زندگیمون یه جشن کوچولوی سه نفره گرفتیم. دیروز رفتیم خونهء مامانیم و شب بابات اومد دنبالمون و یه دور تو شهر زدیم و یه شام (البته تو ماشین) خوردیم. تو هم حسابی بهمون حال دادی نه بیقراری کردی نه جاتو خیس کردی ونه شیر خواستی ساعت 23 اومدیم خونه و یه ساعت بعد هم تو شیر خوردی و خوابیدی. عاشقتم دوست دارم
15 مهر 1390

سند دل مامان

مانی جونم یه سال پیش با اینکه از چند روز جلو تر میدونستم اما به طور رسمی با یه آزمایش خون سند دل مامان رو به نام خودت زدی و شدی همه وجودم. عاشقتم
14 مهر 1390

مردم

مانی جونم دیروز صبح که بیدار شدی و داشتی شیر میخوردی یهو انگار یکی دلت رو فشار بده هر چی خورده بودی رو بالا آوردی. خیلی ترسیدم داشتم دیوونه میشدم بغلت کردم و فقط میگفتم الهی بمیرم تمام لباسات و روتختیت و لباس من خیس شد آخه مگه چه قد خورده بودی که این همه بالا آوردی بابات میگفت چرا اینجوری میکنی بچه ترسیده اما خوب خیلی ترسیده بودم میگفتم تو که ندیدی بابات هم گفت دیدم اما تو که اینجوری میکنی بچه بیشتر میترسه ظهر هم رفتیم خونهء مامانیم تو خیلی بیقراری میکردی اصلا نخوابیدی و گریه میکردی شب زود اومدیم خونه یه سر رفتیم بالا اما چون مامانیت اینا تازه نقاشی خونشون تموم شده بود بوی رنگ اذیت میکرد و زود اومدیم پایین یه...
12 مهر 1390

تب

مانی جونم دیشب تب کردی. نمیخوابیدی و میخواستی باهات بازی کنیم اونقد داغ بودی که لباساتو در آوردیم. نمیذاشتی پاشورت کنیم از سرد بودن دستمال میترسیدی تا لباس تنت میکردیم دمای بدنت ٣٨ میشد تا نیمه شب بیدار بودی و صبح هم زود پاشدی قطره هم نمیخوری هر چی من میدم تف میکنی بیرون میخواستی بغلت کنیم اما چون تب داری نمیشه بابات هم هر چی ترانه بلد بود واست خوند تا تو سرت گرم باشه و تو هم کیف میکردی فدات بشم که با این تب نه میخوابی و نه گریه میکنی راستی دیروز قد و وزنت رو هم گرفتیم وزن:٦٩٠٠ قد:٥/٦٣ دور سر٤١ قربونت برم بند انگشتی مامان
10 مهر 1390