مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

مهارت ها

مانی جونم این روزا کارات جالبه وقتی ناراحتی لباتو رو هم فشار میدی و میگی بوووووووووووووووووووووووو هر کاری کنی بعدا به بقیه هم میگی مثلا دیشب تو حموم کلی آب بازی کردی و تو آب پا زدی و وقتی بابات اومد داشتی با اداهات به بابات گزارش میدادی. بندینک کوسن رو میکنی و باهاش بازی میکنی میدونی کارایی جغجغه هات چیه و بلدی باهاشون  بازی کنی عروسک اردکی وانت که بوق میزنه رو میکنی تو دهنت و با  فشار لثه هات صداشو در میاری. هر چی دم دستت باشه به لحظه نرسیده نتو دهنته حسابی موهای مامانت رو میکشی دست تو بینی بابات میکنی هر وقت واست لالایی میخونم لبامو چنگ میندازی تا منو بخندونی که نخوابی. الهی قربونت برم زود تر بزرگ شو مثه پی...
28 آبان 1390

عیدت مبارک

مانی جونم امروز عید غدیره عیدت مبارک پسرم. دست مامان رو به بهبود اما چون یه چند روزیه شما بر خلاف همیشه که تو تختت شیر میخوردی تو بغلم شیر میخوری روند بهبودی کند شده مامان همیشه مگر بعضی وقتا تو تخت کنارت میخوابه و بهت شیر میده اما نمیدونم چرا این روزا گریه میکنی که تو بغلم شیر بخوری به هر حال هر چی تو بخوای فعلا تو حاکمی و هر چی تو حکم کنی دوست دارم پسرم ...
24 آبان 1390

دست مامان

مانی جونم یه چند روزی بود که دستم تیر میکشید و خوب میشد. زیاد اهمیت ندادم دیروز صبح که بیدار شدم درد میکرد و منم گفتم زود خوب میشه رفتیم خونهء مامانیم هر چی میگذشت بد تر میشد اما من همچنان بی توجه بودم. شب که اومدیم خونه بابات رفت خرید و وقتی برگشت با هم داشتیم خریدا رو جابه جا میکردیم و من هم تو رو تو بغلم گرفته بودم و با همون دستم نگهت داشتم وای نصفه شب با درد از خواب بیدار شدم با کلی درد به تو شیر دادم و از شدت درد گریه میکردم ساعت ٥ صبح بود که بابات بیدار شد و با روغن مخصوص ماساژ داد اما انگار نه انگار دست چپمه و من با اینکه راست دستم اما بیشتر کارامو با همین دستم انجام میدم نمیدونم چه کار کنم نمیخوام هم برم دکتر چو...
22 آبان 1390

حساسیت بابا

گل کوچولو امشب بابات گفت بریم بالا من گفتم تو برو ما میایم بابات رفت و زود اومد گفت نمیخواد بریم گفتم من مانی رو حاضر کردم گفت امروز نه گفت امیر مهدی بالاست آخه امیر مهدی یه کوچولووووووووووووووووووو حسودی میکنه و............. اما نیم ساعتی نگذشته بود که مامانیت با امیر مهدی اومدن پایین بابات هی میخواست تو رو از مامانیت بگیره آخرشم گرفت و مثه همیشه که تو بغل هر کی میری گفت لای انگشتای مانی کثیفه منم گفتم من که روزی چند بار میشورم البته فهمیدم منظورش چیه اما تا کی من خودمو جلوی خونوادش خراب کنم پس به روی خودم نیوردم بابات هم گفت مامانت بلد نیست دستاتو بشوره بریم خودم بشورم مامانیت هم که به نظر متوجه شده بود گفت...
20 آبان 1390

عطر تنت

مانی جونم عزیز دلم وقتی بغلمی انگار دنیا رو دارم وقتی بوی تنت بهم میخوره یه جورایی ضعف میکنم شاید باورت نشه اما مثه این میمونه که بوی دوست داشتنی ترین خوراکی دنیا به مشامم رسیده دلم میخواد محکم فشارت برم اصلا یه حسیه که گفتنی نیست باورم نمیشه تو همون پسر کوچولوی ٢٤٠٠ هستی و الان دیگه حسابی جون گرفتی یادمه که تا ده روزگیت فقط سه بار صداتو شنیدم اونم سه تا جیغ کوچولو دو بار ازت خون گرفتن و یه بارم واسه واکسنت حتی موقع تست غربالگری هم که دو سه بار پاتو با سوزن سوراخ کردن صدات در نیومد اما حالا همچین جیغ میزنی که.................... الهی قربونت برم من که داری کم کم قوی و قوی تر میشی مانی جونم چند تا از اسمایی که من و بابات ...
19 آبان 1390

آب قلقلی

مانی جونم امروز اولین برف زندگیتو تجربه کردی عزیز مامان هوا خیلی سرده واسه همین نمیشه رفت بیرون اما شما از پشت شیشه برفو دیدی تا حالا سابقه نداشت هوا به این زودی سرد بشه و برف بیاد شایدم من یادم نمیاد . راستی دیروز تو خونهء عمه رویات داشتم باهات حرف میزدم که مامانیت گفت خوبه روزا سرت باهاش گرمه آره سرم باهات گرمه اما بیشتر دلم بهت گرمه تو شدی همهء وجودم باید اعتراف کنم که یه کوچولو بد جنس شدم نمیدونم شایدم طبیعی باشه و همهء مامانا اینجوری بشن اصلا دلم نمیخواد کسی بغلت کنه البته جز بابات نمیدونم حس میکنم ازم دور میشی حس میکنم دوست نداری بری بغل کسی مخصوصا وقتی از جلوی چشمم دور میشی خیلی با خودم کلنجار میرم اما نمیتونم ...
17 آبان 1390

امروز

مانی جونم امروز عید قربانه عیدت مبارک پسرم امروز خونهء عمه رویا دعوت بودیم و تا عصر اونجا بودیم. تو راه برگشت به بابات گفتم بریم یه دوری بزنیم بابات هم به باباییت اینا گفت که اونا هم بیان اولش متوجه نمیشدن و بابات کلی بوق زد و کلی هم به سرعت رفتن باباییت خندیدیم رفتیم نمایشگاه خودرو آخه یه ماشین جدید اومده و بابات به قول خودش مخ بابایتو مامانیت رو زد و راضیشون کرد که ماشینشون رو عوض کنن تو هم تو بغل من خوابیدی این شد دور زدنمون امروزمون هم اینجوری گذشت این روزا کلی نمک شدی لباتو رو هم فشار میدی و میگیی اووووووووووووووووووووووووووووم اوووووووووووووووووووووووم جیغ میزنی از دیروز هم یه کوچولو سیبزمینی پخته با شیر خ...
16 آبان 1390