مانی جونمانی جون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

مسافرکوچولو'مانی جون'

تولد بابا

مانی جونم امروز عید فطره. عیدت مبارک گلم. تولد بابات هم هست. که با یه شام بهش تبریک گفتیم. البته دو تا شام چون مامان مریض شده و دو شبه از بیرون غذا میگیریم. فکر کنم به خاطر سرمای هوا مریض شدم. دیشب بخاری روشن کردیم و الان هم بردمت حموم و خوابیدی. هنوز یه کمی حالم بده لرز دارم خدا کنه تو رو مریض نکنم. خیلی دوست دارم پسر نازم.بیدار شدی داری نگام میکنی
9 شهريور 1390

سه ماهگی

مانی جونم امروز سه ماهه شدی. فردا تولد باباته هر چی گفتم واسه تولدت چی بگیرم گفت هیچ چی. تصمیم گرفتم شام مهمونش کنم. آخه هوا یه کوچولو سرد شده و من هم تنهایی با تو نمیتونم برم بیرون پس قرار شده با بابات بریم بیرون البته اگه ناز نکنه و کادوی تولدش رو واسش بگیرم. الان حسابی خوابیدی و من هم به خاطر سرد بودن خونه حسابی پوشوندمت. عاشقتم اصلا باورم نمیشه سه ماهه تو بغلمی راستی این ماه ماهیه که خدا تو رو به ما داد حضورت تو زندگیه من و بابات یه ساله شد خدایا شکرت که یه ساله ما رو مامان  و بابا کردی
8 شهريور 1390

مانی جون و پستونکش

مانی جونم عزیز دل مامان قربونت برم. دیروز رفته بودیم خونهءمامانیم و تا شب اونجا بودیم. بابات زنگ زد و گفت من سر کوچه ام حاضر شید من هم با عجله وسایلت رو جمع کردم بابات که اومد مامانیم گفت بشین اما بابات گفت با کسی قرار دارم واسه همین هم من عجله کردم و پستونکت جا موند داستان پستونک خوردنت از اونجایی شروع شد که تو عزیز دل من دلت میخواست دائم شیر بخوری و من ازت جدا نشم و به خاطر پر خوری بالا میوردی و ما به این نتیجه رسیدیم که از میک زدن خوشت میاد. البته این رو هم بگم که گاهی مخصوصا تو خواب فراموش میکنی که نفس بکشی و واسه همین نگار گفت که دکتر به آتوسا گفته بود باید پستونک بگیره و ما هم واسه تو همین تصمیم رو گرفتیم. تو یه طرح ضربتی...
6 شهريور 1390

حال مامان

مانی جونم چهارشنبه آخر شب مامانیم زنگ زد و گفت که حالش بده و ما رفتیم و شب همون جا موندیم. دیروز ظهر اومدیم خونه. خیلی نگران مامانیم هستم و هر یه ساعت یه بار زنگ میزنم و مامانیم میگه خوبم نگران نباش آخرش مرگه دیگه اینقدر حرص نخور همه میمیرن و از این حرفا حالم زیاد خوب نیست خیلی بی حسم و فکر میکنم دارم غش میکنم. دیشب حمومت کردم و خوب هم خوابیدی فقط زیاد شیر میخواستی و من کم اوردم. امروز خیلی خودتو لوس میکردی و واسه بابات بغض میکردی و ما کلی بهت میخندیدیم. دو روزه که یه سره انگشتاتو میخوری. آب دهنت هم هی میریزه نکنه دندون در بیاری ها آخه من و بابات هم خیلی هول بودیم مامانیت میگه بابات ٤ ماهه تندتند دندوناش در اومده من هم که...
4 شهريور 1390

زمین خوردن مامان

مانی جونم دیروز جلوی در اتاق زمین خوردم. زانوم و آرنجم کبود شده و خیلی درد میکنه. تازه پوشکت رو عوض کرده بودم و داشتم تشک تعویضت رو میبردم تو اتاق که داشتی نق میزدی دویدم که ظرف آب رو بذارم تو آشپزخونه که سریع بیام پیشت که خوردم زمین. اونقدر بد بود که از شدت درد سر درد گرفتم. این چند شب بهتر میخوابی و کمتر اذیت میکنی اما روزا خوابت کم شده من که گله ندارم اما نگرانم که کم خوابیت رو رشدت تاثیر بذاره. راستی بابات جند روز پیش که کنارت نشسته بود گفت؛وقتی بوی مانی رو حس میکنم دلم میخواد بخورمش خیلی نگرانم کرد میترسم که این بار بری تو دل بابات(شوخی) راست میگه خیلی خوردنی هستی عاشقتم عاشق صدای آروغت که وقتی میزنی انگار یه کوه از رو...
2 شهريور 1390

این روزا

مانی جونم این روزا حسابی مشغول کارای تو هستم و دارم خوابتو تنظیم میکنم و قراره جایی هم نرم.  چند روز پیش که خونهءمامانیم بودیم خیلی اذیت کردی ویه سره گریه میکری آخه دو سه با به خاطر گریهء زیاد با عروسک خرگوشیت خوابوندمت فکر کنم بهش عادت کردی واسه همین بیقراری میکردی. آخرش مجبور شدیم عروسک آتوسا رو بهت بدیم حالا عکسش رو واست میذارم. مامان این روزا وقتش خیلی کمه واسه همین مجبورم تا تو میخوابی یه چیزی بخورم دیشب چند تا چیزو با هم خوردم(شیر بستنی،شام،میوه،)آخرشم یه لیوان شربت عرق نعناع که تو اذیت نشی خوردم و تا صبح خواب عجیب غریب میدیدم. قربونت برم که داری دو تا دستت رو با هم میخوری برم تا پاهاتو نخوردی دوست دارم ...
1 شهريور 1390

تنظیم خواب

مانی جونم دیروز رفته بودیم خونهء مامانیم و مامانیم تو رو خوابوند و بهم گفت که تا تو تکون خوردی بهت شیر بدم و گوشهء بالشت رو تکون بدم تا دوباره بخوابی. همین کارو کردم و موثر بود و سه ساعت خوابیدی آخه مامانیم گفت گه باید خواب بچه رو بکشه تا عمیق بخوابه افطار هم خونهء مامانیت دعوت بودیم همه بودن و حسابی شلوغ بود من که چیزی نخوردم و ساعت ٢١ اومدم پایین بابات غذامو واسم اورد پایین تو رو خوابوندم و خدا رو شکر خوب خوابیدی و فقط واسه تعویض پوشک و شیر بیدار میشدی امروز هم خواستم با همون روش بخوابونمت که تو ساختمون خیلی سر و صدا بود و تو دوباره بد خواب شدی الان هم داری و دست و پا زدن به من اعتراض میکنی. قربونت برم خیلی دوست دارم ...
27 مرداد 1390